سورپرایز

خاطره های یک دختر دیوونه

 
خوشششششششششگل
نویسنده : فاطمه. fateme - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۳
 

با 1 تغیره اساسی چطورید؟؟؟؟؟

    می خواستم اینجا رو حذف کنم. ولی یادم افتاد اینجا خاطره زیادی دارم

شاید اگه اینجا نبود من دوستای خوبی پیدا نمی کردم.

ولی می خوام جو اینجارو تغییر بدم. حالا خودتون متوجه میشید.

       راستی این  باربی خوشگل رو ببینید:: خیلی نازه


 
 
اشتباه شد
نویسنده : فاطمه. fateme - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

سلام دوستان عزیز.

من 1 اشتباهی کردم

 

 به شما گفتم ادرس وبلاگم اینه     www.so0rprayz.loxblog.com ولی متاسفانه ا مشکلی پیش اومد که باید اون رو حذف کنم.

   adrese asliiiiiiiii ine (www.soorpraiz.loxblog.com.

پس دیگه لطفا به این ادرس  www.so0rprayz.loxblog.com نرید

             بلکه به این ادرس www.soorpraiz.loxblog.com برید

اخه خیلی از دوستان به ادرس اول رفتن و نظر گذاشتن. ولی من  نمیتونم جواب نظراتشون رو بدم.

اون به زودی حذف میشه.

راستی ادرس اصلی رو میتونید تو  لینکستان هم ببینید.

      راستی  همه با هم دعا کنیم که وبلاگه دوستان خوبمون

زودتر مشکلش حل بشه.

منتظر نظرات و دعا هاتون تو  این وبلاگه جدیدم www.soorpraiz.loxblog.com.

هستم دعا یادتون نره.             دوستون دارم  bye bye.


 
 
خداحافظ
نویسنده : فاطمه. fateme - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 

سلام.

دوستان خوبم.از تک تک شما خیلی ممنونم که  تا الان با نظراتتون

منو تنها نذاشتید.

به علت امکانات بیشتر اونجارو به اینجا ترجیح دادم.

پیشنهاد می کنم اگه شما هم علاقه مند هستید.امتحان کنید.

اینم ادرس وبلاگ www.soorpraiz.loxblog.com).

خوشحال میشم اونجا هم به من سر بزنید

دربارهی تبادل لینک در اون وبلاگ باید بگم اول باید منو لینک کنید تا خودتون تو وبلاگ لینک بشید

اطلاعات بیشتر رو تو قسمت  links

می تونید بگیرید. منتظرتون هستم. بای


 
 
 
نویسنده : فاطمه. fateme - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
 

سلام. امید وارم از این داستان زیبا خوشتون بیاد

خانوم جوانی در سالون انتظاره فرودگاه منتظر اعلام سوار شدن هواپیما بود

   پس از ساعاتی متوجه شد که پروازش  دچاره مشکلی است و دیر تر پرواز می کند.

و چون خسته بود   وکمی گرسنه 1 پاکت شیرینی خرید وروی صندلی نشست تا مشکله پروازش بر طرف شود.

             کنار دستش انجایی که پاکت شیرینی بود اقایی  نشست وشروع کرد به خواندن روزنامه ای که همراه خودش اورده بود. خانوم جوان هم با خود کتابی داشت وداشت شروع میکرد به خوندنش و تا رفت از شیرینی که خریداری کرده بود یکی بردارد اون اقا هم یکی برداشت

    خانوم با خودش فکر کرد چه مرده پر رویی هست!!!!!!!!! خانوم با هر شیرینی که بر میداشت اقا هم یکی بر می داشت  خانوم هم به شدت عصبانی بود ولی خودش را کنترل کرد وقتی فقط یکی شیرینی مونده بود اقا یکیرو برداشت ونصف کرد.

          خانوم همش با خودش فکر میکرد این کارا خیلی رو می خواد. وقتی که از اونجا رفت وسواره هوا پیما شد یک نگاهی به کیفش کرد تا عینکش را برداره متوجه شد که اون پاکتی که خریداری کرده بود  تویه کیفش هستودست نخورده.

 فهمید که اشتباه کرده اون یادش رفته بود پاکتی که خریده بود تو کیفش گزاشته است

  اون اقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با اون خانوم تقسیم کرده بود در صورتی که اون خانوم فکر می کرد اون داره شیرینی هاشو می خوره.

و الان حتی فرصت  توجیه کاره خودش بلکه برای عذر خواهی از اون اقارو هم نداشت.

 4 چیز هستن که غیره قابله جبران هستن

         سنگ بعد از این که پرتاب شد

                      دشنام بعد از این که گفته شد

                                موقعیت بعد از این که از بین رفت  

                                          و زمان......بعد از این که گذشت وسپری شد.    

چند جمله زیبا:   love is when you find your self spending every wish on him

معنی: عشق ان است که همه خواسته ها برای او ارزو کنی.

  وقتی کبوتر شروع به دوستی با کلاغ می کنه پرهایش سفید می شود

           ولی قلبش  سیاه می شود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

                   من این داستان رو قبلن گذاشته بودم .ولی مطمئنم کسی نخوندتش.چون خیلی زیبا بود

دوباره گذاشتم.     

   in ghalb rabtiiii be dastan nadare vali taghdim be shoma   

امیدوارم کسی رو که دوست دارید قلبتون اینجوری براش به تپش در بیاد.

 

 


 
 
چگونه افراد را بر ان داریم که به سرعت با ما تماس بگیرند!!!!!!!!!!
نویسنده : فاطمه. fateme - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

سلاملبخند

امروز 1 مطلب جالب براتون گذاشتم.حتما بخونیدش.تعجب

      اکثر مدم برای این که کسی با ان ها تماس تلفنی برقرار کند پیغام های مختلفی

بر جای می گذارند.که مرسوم ترین ان ها(واقعا موضوع مهمی است) البته این پیغام

تاثیره چندانی ندارد.زیرا از این چنین برداشت می شود :بهتره که با من تماس بگیری...یا

               مسئله مهمی اتفاق افتاده.خوشمزه

و بدین ترتیب تنها موجبات نگرانی فرد مخاطب فراهم می گردد.

      برعکس .این عبارات زیر بهترین تاکتیک های روانشناسی برای تماس گرفتن فرد

مورد نظر با شماست:تشویق::::::::::::

1) من به موضوع پی بردم.هنوز هم دیر نشده.وقتی با من تماس گرفتی تو را در جریان

میذارم.

2)خیلی برای تو نگرانم.با من تماس بگیر تا با هم دراینباره صحبت کنیم.

3) من خیلی به شما مدیونم.وقتی تماس گرفتید علت ان را به شما می گویم.

                   4) حق با تو بود.اگر با من تماس بگیری مسئله را با هم برسی می کنیم.

5) میدونم که حتما برات جالبه ! وقتی تماس گرفتی جریان را برایت تعریف می کنم.

          در پیغام خود مراتب قدر دانی خود را ابراز کنید اما توضیح ندهید که این قدردانی برای چیست

×××××××××× همیشه سعی کنید خوب و با مهربانی صحبت کنید.مطمئن باشید

             اگر صادقانه و با احترام و منطق از طرف مقابل درخواست تلفن کنید جواب رد

                   نمیدهد.

امیدوارم خوشتون اومده باشه

                                          فعلا بای

 


 
 
اشتباه فرشتگان
نویسنده : فاطمه. fateme - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود.

پس از اندک زمانی داد شیطان در می اید و رو به فرشتگان می کند و می گوید:

        جاسوس می فرستید به جهنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

             از روزی که این ادم به جهنم امده مداوم در جهنم در گفت و گو و بحث است

و جهنمیان را هدایت می کند و.........

               حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:

( با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت

                            باز گرداند.)

این اپم 1 ذره طول کشید.اخه درگیره درس و امتحان بودم

                   امیدوارم خوشتون اومده باشهقلب


 
 
من و او.............(خدا)
نویسنده : فاطمه. fateme - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸
 

سلام :این دفعه داستان ننوشتم,خنثی

       1 واقعیت روشن رو براتون می گم که تو قالب داستان قرار دادم.

برای چند دقیقه برید تو حس داستان تا درکش براتون راحت تر بشه.

          اغاز:::::::::::::::::::::::::::::::::::

خواب دیده بودمخواب در ساحل دریا در حال قدم زدن با خدا هستم , روبه رو در پهنه اسمان ,

              صحنه هایی از زندگی اش به نمایش درامد.

متوجه شدم که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو می رود , یکی جای پای من و دیگری جای پای خدا.!!!!!!!!!

وقتی اخرین صحنه از زندگی ام به نمایش درامد , متوجه شدم که خیلی از اوقات در سخت ترین و ناراحت کننده ترین لحظات زندگی تنها بودم

         و این موضوع من را رنجاند و از خدا پرسیدم::::::::::::

خدایا!!!!!!!!!!  تو به من گفتی که , چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراهم خواهی بود

و کنارم می مانی. ولی متوجه شدم در بد ترین و سخت ترین شرایط زندگی

               فقط یک رد پا وجود داشت !!!!!!!!!!

نمی فهمم , چرا؟ نمیفهمم چرا  در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها

گذاشتی؟؟؟!!!!!!!

چرا؟؟       و خدا پاسخ داد::: مخلوق گرانقدر و عزیزم: من: تو را دوست دارم.

هرگز تو را تنها نگذاشتم. زمانی که تو در ازمایش و رنج بودی , فقط 1 جای پا می دیدی

و این درست زمانی بود

                    که من تورا در اغوش گرفته بودم.........

نظرتون چیه/؟؟؟                زیبا بود نه؟

          زندگی هدیه خداوند به شماست و (شیوه زندگی) هدیه شما به خداوند.

                                                پایان

مواظب خودتون باشیدقلب

راستی لطفا نظر حقیقی خودتون رو درباره ی این داستان بدین.چون خیلی خیلی برام مهمه.اگر هم به نظرتون خوب نبود بازم حتما بگید بعدا میگم چرا.

مرسی بای


 
 
عظمت عشششششششششق
نویسنده : فاطمه. fateme - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥
 

با سلام

1 داستان زیبا براتون نوشتم امیدوارم مثل من لذت ببرید.

در1 جزیره سرسبز تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند.

صفاتی مانند:دانایی ثروت شهوت و عشق و.....

روزی دانایی همه صفات را یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود

هرکس وسایل خود را جمع کند و در قایقش بگذارد و اماده سیل شود.

بعد از ساعاتی باران شدیدی شروع به باریدن کرد وسیلی راه افتاد.همه در قایق خود بودند.

تا این که صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات امد,ان محبت بود.

 عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذاشت ولی

     چون قایق جای 1 نفر را بیشتر نداشت محبت سوار شدن و عشق در سیل گیر افتاد.

                   ناگهان عشق ثروت را دید از او کمک درخواست کرد ولی ثروت گفت :

انقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست.

عشق نا امید شد غرور را دید از ان کمک درخواست کرد,غرور در جوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک

کنم من و فایقم خیس می شویم.اب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر از قبل در اب

فرو می رفت.دانایی و بقیه در دوردست بودن و صدای عشق را نمی شنیدند.

تا این که عشق شهوت را دید,و از او کمک جواست اما شهوت گفت:چندین سال است که منتظر همچین لحظه ای بودم,

تا از بین رفتن تو را ببینم.هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو از من برتر و موجب تحقیر من بودی.

عشق دیگر نا امید از زندگی انقدر اب خورد که از حال رفت وقتی چشمش را باز کرد دیگر خبری از سیل نبود و خود را در خانه دانایی دید.

عشق به سرعت از دانایی پرسید چه کسی نجاتش داده و دانایی گفت:

                   زمان, اری فقط زمان است که می تواند عظمت و جلال جلال عشق

را درک کند. پایان.


 
 
← صفحه بعد